صدای سکوت
ثانیه هاصفر میشوند جای خود رابه دقایق میدهند وای که چقد کم طاقتم بگذاربگویم تنها شده ام نفس راچند لحظه ای حبس کرده ام تنهایم!!! اشک هایم اجازه ی فکر کردن را نمی دهند آری تنها شده ام... دگر میتوانم باور کنم قطرات اشکی که از چشمانم میریزد خاطرات رفتنت رااز دلتنگی ام میگوید که فاصله اش قدم به قدم زیاد میشود من مانده ام واین رفیق دیرینه که هر لحظه با اویم به راستی تنهایی رفیق خلوت وجودم نیست؟ میدانم سخت است دلتنگی اما ای کاش رفتنت روبه زبان می آوردی من در خودم سکوت دل را حس میکنم ای تمام باورم تو میدانی چه در دلم میگذرد من برایت مینویسم از شیرینی ی نگاه به پاکی یک دوست تا سرنوشتی شوم که برایم این برگ خاطرات را رقم زدی...
نمیدانم خوابم یابیدارم ای کاش میدانستم آنچه در تو در من هست حس نبودنت در کنارم را نمی توانم باور کنم
باز میگویم تابیدار شوم تاقدرت را بیشتربدانم قبل از اینکه باور کنم تنهایم...
وجودی که یکباره رفت وجز غم چیزی برایم نزاشت
شاید برایت آسان باشد دیدن اشکهای من تا دلت آرام گیردآنچه میگذرد در درون دل است وبس که به فکر خودش هست
