صدای سکوت
کمی مرا دریاب لحظه ای با من باش مگذار مرا بااین همه دلتنگی که فقط سهم من است
راه من ازبی راهِ ها بی راه است
چگونه بازگویم با لبی خشکیده ودلی شکسته که تنها بهانه اش وجود توست که تمنا میکند بامن باش...
لحظه لحظه های خاطراتم ازوجودی بود که با عشق تو آغاز شدوبا یادتواینگونه ای که تو میخواهی دارد پایان مییابد
من نمیدانم گناهم چیست؟
شاید دل بستنم!که داری من را به خاطرش مجازات میکنی باز میگویم دلم تحمل شکستن را ندارد لحظه ای بامن باش
بگذار آرام گیرد دل بی تابم اشک چشمانم تمام شدنی نیست
این اشک با اشکی که دیدمت یکی نیست قطره قطره اش خاطرات با تو بودن است میبینی...
برایم سخت برایت آسان است دل بریدن
چشمهایت رابسته ای میدانم دلت جای دیگریست ای کاش میدانستی حس من به تو بیش از حس توبه اوست که فاصله اش
چقدر دوراست چند قدمی دل تو دل دیگریست بیچاره دل من که ذره ذره اش به عشق توبود وخودش را از صحنه ی
پاک زندگی بیرون کشید وبا شکست عشق همراه شد...